محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
70
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
شعر ره انجام و دل اندر « 1 » خرمى دار * كه وقت خرمى اين ديار است اخكم - [ بخاى معجمه و كاف تازى به وزن مرهم ] يعنى چنبر غربال و غيره « 21 » . المالم - يعنى پى در پى و فوج فوج و رود رود « 2 » . انجير آدم - ميوهايست كه در هندوستان باشد مانند حنظلى است گرد و سرخ رنگ و در ميان آن دو نقطهء « 3 » سفيد مىباشد . آدرم - [ بمد الف و سكون دال مهمله ] يعنى آلتى كه نمدزين را به آن دوزند مانند درفش كذا فى التحفه و در فرهنگ منظومه بمعنى « 4 » يكى از اسلحه آورده بدين عنوان كه : شعر چيست انجام ، آخر كارست * آدرم « 5 » ، اسلحه كه خونخوارست و در فرهنگ بمعنى اول ادرام به وزن اندام آورده « 22 » . اشام - [ بقصر ] همان آشام ممدود . بمعنى سوم . « 23 » خلاق المعانى فرمايد : شعر پناه سوى قناعت برم همى زين قوم * كه اهل خانهء خود را اشام مى ندهند . اسپرم - [ به وزن دلبرم ] اسپرغم مرقوم كه ريحان باشد . اسپرهم نيز گويند . مثال اول زراتشت بهرام گويد « 6 » : شعر چنان پنداشتى آن مرد دلخواه * كه اندر اسپرم رفتى همه راه مع النون آهون - [ به وزن كانون ] رخنه و نقب باشد . مثالش دقيقى فرمايد : شعر حور بهشتى گرش ببيند بيشك * خواهد اندر زمين بيارد آهون . و آهونبر لهذا مىگويند نقاب را « 7 » و حكيم اسدى نيز گويد : شعر پى باره سر تا سر آهون زدند * نگون باره بر روى هامون زدند . ابناخون - [ بفتح همزه و سكون باء و ضم خاء « 8 » ] حصار و قلعه باشد . مثالش بهرامى فرمايد : شعر ز سوى هند گشادى هزار شهرستان * ز سوى سند گرفتى هزار ابنا خون و بتقديم نون بر باء « 24 » نيز به نظر رسيده « 9 » . اردشيران - نام داروئى است كه به عربى مرو « 25 » گويند . آهنجيدن - [ بمد الف و فتح هاء و دال و كسر جيم ] كشيدن باشد و در مؤيد الفضلاء بمعنى انداختن آمده . اوباريدن - [ بضم همزه ] ناله و زارى
--> ( 1 ) « الف » « س » : در . ( 2 ) بجز « ب » : زود زود . ( 3 ) « ب » « ن » : نقطه . ( 4 ) اين كلمه در « الف » نيست . ( 5 ) همه جا : ادرم آن . ( متن از جهانگيرى است ) . ( 6 ) اين كلمه در « الف » و « س » نيست . ( 7 ) در « ن » از اينجا تا پايان مطلب نيست و « الف » در حاشيه دارد . ( 8 ) « ب » : بباى تازى و نون و خاى معجمه . ( 9 ) « الف 2 » در حاشيه اين بيت را افزوده است قلاع دولت آن پادشاه جم قدرى * كه هست بارهء چرخش كمينه ابناخون . و نيز در حاشيه لغت ذيل را آورده است . آب زن - چشمهايست بر كوهى روان كه اگر بانگ بر وى زنند بايستد و چون خاموش گردى باز روان شود و هر چند تكرار نمايى همين عمل كند . ( و اين لغت آب طبرستان نسخ ديگر است ) . ( 21 ) اين لغت در برهان قاطع نيست ( 22 ) در برهان قاطع معنى نمدزين اسب و نمدزين چاكدار نيز به كلمه داده شده است . ( 23 ) يعنى بمعنى قوت مطلق . ( 24 ) يعنى انباخون . ( 25 ) مرو ، نوعى از رياحين و آن اقسام باشد . ( منتهى لارب ) . گياهى است خوشبو لكن بسيار تلخ ( برهان ذيل لغت اردشيران ) .